تبليغاتX
خلوتگه خاطر
فقط یاد تُست که خلوتگاه مرا آواز است
 اعلام نتایج انتخابات
سلام! سپاس از دوستانی که در مدت غیابتم به این خلوتگهء خلوت سر زدند.

***

پس از اعلام نتایج انتخابات افغانستان، پیام زیر به هموطنان ابلاغ گردید. هر کسی که به زبان سانسگریت بلدیت دارد می تواند بخواند:

 

" درک بلقت تاباختنا رد یزرک دماح "

.

.

.

اما، اگر کسی سانسگریت نمی داند، از چپ به راست بخواند.

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 کاندید

از راویان روایت است که "کاندید" های ریاست جمهوری به پنج گروه اصلی تقسیم میشوند:

 

  • گروه اول کاندید هایی اند که ملت را بدبخت خواهند ساخت.
  • گروه دوم کاندید هایی هستند که اشک ملت را خواهند ریخت.
  • گروه سوم کاندید هایی اند که جان ملت را به لب خواهند رساند.
  • گروه چهارم کاندید هایی هستند که کاری میکنند تا افراد ملت روز ده بار آرزوی مرگ کند.
  • گروه پنجم به اشتباه فکر میکنند که جزو هیچ کدام از گروه های بالا نیستند.

***

(یاد دهانی: این گفته ها شامل حال دکتر عبدا... نمیشود!)

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در سه شنبه سی ام تیر 1388  |
 در آستانهء انتخابات ریاست جمهوری

با "رییس جمهور"


پیش از به قدرت رسیدن!


***

رییس جمهور: - خوشحالم از صحبت با شما!

خبرنگار: - آیا می خواهی مردم از فقر بمیرند؟

رییس جمهور: - قطعاً که نه!

خبرنگار: - گاهی هم به رفاه هموطنانت اندیشیده یی؟

رییس جمهور: - البته، تنها راه من همین است.

خبرنگار: - تا حال خیانت بزرگی را مرتکب شده یی؟

رییس جمهور: - نه! چطور چنین فکر کرده میتوانی!؟

خبرنگار: - در حفاظت از استقلال و تمامیت ارضی متعهد خواهی بود؟

رییس جمهور: - کاملاً.

خبرنگار: - خودت هم، وطن را به ویرانه مبدل خواهی ساخت؟

رییس جمهور: - به هیچ وجه!

خبرنگار: - به سخنانت میتوان اعتماد کرد (!؟)

***


اگر می خواهید اندیشه و عملکرد رییس جمهور را بعد از اینکه بر مسند قدرت تکیه زد، بدانید! پس متن را از طرف پایین به بالا بخوانید.

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در دوشنبه پانزدهم تیر 1388  |
 آغاز پیکار های انتخاباتی سال 1388
چهارراهی مسعود، شهر کابل

کسی پشت زین و کسی زین به پشت!

 

(معمای تصویر را حل کنید!)

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388  |
 در بیمارستان

در بیمارستان

 

لیل النهار بیمارستان "وزیر اکبر خان" برایم خاطره انگیز بود که، انتظار ندارم این خاطرات تکرار گردند...

هر بیمار اتاق "ریکوری" عادت و حالت عجیبی داشت. یکی را سکسکه امان نمیداد، یکی همواره پر حرفی میکرد و دیگری هم مرتب به پرستار ناسزا می داد... از این جمله، مرد جوانی هم آنجا بیمار بود که دکتران هر چی بیشتر تلاش میکردند تا بیماری اشرا تشخیص دهند، کمتر موفق میشدند.

 

***

 

صبح زود با سر و صدایی بیدار شدم. دکتر، باز هم با همان مرد ورور می کرد:

دکتر: هآ! چند روز میشود که درد شکم داری؟

بیمار: من... درد شکم دارم، دکتر صاحب. از اطراف آمده ام، دکتر صاحب. منطقهء که ما زندگی می کنیم خیلی جای دور افتاده است، دکتر صاحب. بیشتر دره است...

دکتر: ببین، گفتم چند روز است که درد داری؟

بیمار: بلی، من روزیکه پشت بُته رفته بودم، دکتر صاحب. بالای خر سوار بودم، دکتر صاحب. آهسته آهسته روان بودیم...

دکتر: هه؛ چرا به من جواب نمی دهی؟ از دردت چند روز می گذرد؟

بیمار: خوب، گفتم که بالای خر سوار بودم که شکمم را درد گرفت...

دکتر: چند روز پیش؟؟؟

بیمار: شاید پانزده روز پیش بود، دکتر صاحب. مگر با...

دکتر: بس! چیزی که میپرسم جواب بگو! حالا، بگو که کسی دیگری هم در خانهء تان بیمار بود؟

بیمار: هی! هی! دکتر صاحب خانه ما در ... است. پدرم سه زن داشت، دکتر صاحب که یکی شان مادرم بود، دکتر صاحب. مادرم بیچاره افتاد و مُرد. مادر کلانم هم بسیار پیر شده، دکتر صاحب...

دکتر: ...به من فقط بگو که آیا کسی دیگر هم در خانهء شما بیمار است؟

بیمار: مادر کلانم همیشه مریض است، دکتر صاحب. می گوید؛ که پا هایش درد می کند، دکتر صاحب. قبض است...

دکتر: اوه... نه! آیا کسی از خانوادهء تان بیماری توبرکلوز دارد؟

بیمار: گفتم که خانوادهء ما خیلی بزرگ است، دکتر صاحب. صبح وقت گاو ها را به چراندن من و برادرم بیرون می کنیم، دکتر صاحب. کاکایم سابق این کار را می کرد...

دکتر: چرا چرند میگویی؟! چیزی را که می پرسم جواب بده، برایم بگو که به جز تو کسی دیگر در خانهء تان بیمار است؟

بیمار: همین... میگفتم... دکتر صاحب کاکایم که سابق گاو ها را می چراند معتاد شد، دکتر صاحب. بعداً نتوانست که گاو ها را به چراندن ببرد، دکتر صاحب. بلاخره در خانه افتاد، دکتر صاحب. دکتر صاحبان دیگر گفتند که او توبرکلوز هم دارد، دکتر...

من وقتی از توبرکلوز شنیدم یک روز پیشتر از اینکه دکتر برایم گفته بود، بیمارستان را به قصد خانه ترک گفتم.

 

***

 

و راستش، اینها را نوشتم تا بگویم، در این مدت غیابتم عملیات "اپندکس" شده بودم.

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388  |
 نوروز

رسید موسم نوروز و یمن مقدم او

برای هر دلی از خرمی نشان آورد

 

نوروز تان مبارک باد

 

ای آنکه به تدبیر تو گردد ایام

ای دیده و دل از تو دگرگون مادام

ای آنکه به دست توست احوال جهان

حکمی بنما که گردد ایام به کام

----------------------

ایام به کام تان!

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387  |
 انتخابات؟!

سلام و ارادت!

 

چند روزی شهر هرات بودم؛ میخواستم تصاویر هرات را اینجا بگذارم اما مهدی جان، کارتونی برایم داد که نشر آن حق تقدم یافت...

براستی هم، این بزرگواری را که می بینید شاید، تنها وزیر فرهنگ کرهء خاکی باشد که بخاطر - عکسبرداری از خودش- حساسیت دارد.

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387  |
 بوت المثل ها

بوت المثل ها!!!

  • خوردن بوت در کنفرانس مطبوعاتی خوش است!
  • دستش به "بُش" نمیرسد، با بوت میزند!
  • زدن بوت بر رییس جمهور، چه یکتا چه دوتا!
  • بوت در پا و ما پشت تفنگ میگردیم!
  • بوت که پرتاب شد، بر روی هر کس میخورد!
  • تو بوت بزن که بُش دفاع کند!
  • بوت که زیاد شد بُش وارخطا میشود!
  • بوت خبرنگار نصیب بُش میشود!

 سزاوار بُش

عکس = از منبع دیگر

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در شنبه سی ام آذر 1387  |
 نیورکی شجاع / مسلمان تندرو

این حکایت را برایم پُست کرده بودند. حیفم آمد شما نخوانیدش. این موضوع به ایرانی ها، افغانی ها و هر چه مسلمان است صدق می کند...

*** 

مردی در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم می زند، ناگهان می بیند که سگی به یک دخترک حمله کرده است. مرد به طرف آنها میدود و با سگ درگیر می شود. سر انجام سگ را می کُشد و زندگی دخترک را نجات می دهد...

پولیسی که شاهد صحنه بوده به سمت آن مرد می آید و میگوید: "تو یک قهرمان استی!"

فردا در روزنامه ها می نویسند: "یک نیویورکی شجاع، جان کودکی را نجات داد"

آن مرد می گوید: "اما من نیویورکی نیستم."

روز بعد روزنامه ها می نویسند: "یک امریکایی شجاع جان کودکی را نجات داد"

آن مرد می گوید: "من امریکایی نیستم!"

·         خوب! پس از کجاستی؟

·         من افغانی استم!

فردای آنروز روزنامه ها اینطور می نویسند:

 "یک تند رَو مسلمان، سگ بی گناهی را کشت!!!"

 

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387  |
 سی و یک تا خ + ر

 

خرنای

 

خروسی از سر خرمن خروشید

خروشش گوش یک خر می خراشید

 

خرامید و خرک را گفت: کای خر!

تو که نی بال و پر داری و نی فر

 

اگر مشکل به "خ" و "ر" تو است

چرا خرچنگ و خرگوش از تو به است؟

 

ترا پالان بوَِد - خرجین نباشد

به تیر پشت تو یک زین نباشد

 

به خروار خار بر میداری در پشت

ز تو بهتر بود حیوان سنگ پشت

 

سواری می کنندت خُرد سالان

نباشد جای تو حتا به دالان

 

خردمندی نداری ذره یی تو

خُرمی تا هنوز نشناخته یی تو

***

خرک خِرخِر کنان سر را بجنباند

سر خربوزه مانندش بگرداند

 

خراس را گفت: کمتر کن، خرناس

تو خراسی و حد خود راّ بشناس

 

من از آغاز خر بودم خُرم خر

خراب و خسته و بیمار و ابتر

 

همین خر بودن ما گر نباشد

کجا خربان ما آسوده باشد!؟

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در چهارشنبه یکم آبان 1387  |
 عید فطر

هو

 

هلال عید می بینی و من پیوسته ابرویت

مبارک باد بر تو عید و بر من دیدن رویت

 

عیدت سعید، عزیز!

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در دوشنبه هشتم مهر 1387  |
 21 سپتمبر - روز صلح

 

یکشنبه "۲۱" ، روز صلح

              دوشنبه

                          انتحاری در راه!؟

 

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در دوشنبه یکم مهر 1387  |
 دانشگاه و پوهنتون شده مشغلهء ما
  از بی بی سی

ادامه جنجال "دانشگاه یا پوهنتون" در مجلس افغانستان

مجلس نمایندگان افغانستان بحث جنجال بر انگیز به کار گیری واژه های پشتوی پوهنتون و پوهنزی را به کمیسیون ویژه ای محول کرده است...

***

سرگذشت آفرینشگری ما

 

…ما کلمه را آفریدیم دیگران مکالمه را، وقتی متوجه مکالمه شدیم دیگران شایعه را آفریده بودند!

ما قمار را آفریدیم دیگران کارت های بازی را، وقتی متوجه کارت های بازی شدیم دیگران جادوگری را آفریده بودند!

ما دهقانی را آفریدیم و دیگران غذا را، وقتی به غذا فکر کردیم دیگران رژیم غذایی را آفریده بودند!

ما دوستی را آفریدیم و دیگران عشق را، وقتی به عشق توجه کردیم دیگران ازدواج را آفریده بودند!

ما "پوهنتون و دانشگاه" را آفریدیم و دیگران به صنعت و ترقی رسیدند. پس از آن، دیگران چیز های زیادی آفریدند ولی ما همچنان مشغول "پوهنتون و دانشگاه" استیم!!!

 خررر پف ف ف

عکس = ارسالی

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در شنبه بیست و ششم مرداد 1387  |
 راه بندان کابل به خاطر به خاک سپاری سردار ولی
جنرال سردار عبدالولی پس از مریضی که عاید حالش گردیده بود، در کشور هند وفات نمود. جسد نامبرده به روز پنجشنبه از هند به کابل انتقال داده شد و پس از راه بندان شدید در هوای گرم تابستانی، در تپهء نادر خان شهر کابل به خاک سپرده شد.

***

سردار زیر دار

 

از مرگ تو درخت فصاحت ثمر گرفت

خشکیده بود ، لیک دگر باره بر گرفت

 

با آمدن نعش تو ! سردارِ زیر دار

هنگامه یی به پا شد و کابل شرر گرفت

 

از راه "جاده" تا حد "بت خاک" و "شاه شهید"*

سواری پیاده گشته بُد انسان ، درّ* گرفت

 

هر یک نثار نام تو می کرد صد بدی

کز کیف آن حضور تو رنگ دگر گرفت

 

یاد قیام عقرب* و ظلمت در آنزمان

خاطر حزین نمود ، دگر باره سر گرفت

 

بدون شرح 

جاده، بت خاک، شاه شهید: نام محلاتیست در سمت جنوب شرقی شهر کابل

دَرّ: آتش

قیام عقرب: قیام سوم عقرب ۱۳۴۴ بوسیله دانشجویان دانشگاه کابل  

کارتون از: مهدی بختیاری

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387  |
 معرفی - تا آبی سکوت

تا آبی سکوت

 

مجموعهء شعر از میر ظهور الدین شهیر

 

اخیراً نخستین مجموعهء شعر، از شاعر فرهیخته هم زمانهء ما، میر ظهور الدین شهیر زیر نام "تا آبی سکوت" زینت چاپ یافته است. اشعار این گزینه بیشتر در گونه های غزل، نیمایی، چارپاره و مثنوی  گردآوری شده اند، که هر کدام دنیا دنیا حلاوت، عاطفه و احساس در خود دارند.

در آغازین صفحات این مجموعه از زبان شاعر نقل شده است: "این آرزوی من است که روزی شعر من مشتی از احساسات سطحی نباشد." که دقیقاً نیز چنین است! هر شعر شهیر خواننده را وا می دارد تا توقفی روی اشعار داشته باشد و حظ ببرد...

 پشتی تا آبی سکوت

 

پرنده می میرد

 

کجایی ، باغبان برخیز!؟

کجایی!

باغبان!

مگر انصاف از پرویزن روحت فرو افتیده می میرد

که میمون بچه ات درب طویله باز بگشادست

و یکسر باغ پر آب و علف گشته لگد مال علف خوران جنگل خو

فضا معجون آواز غریو و خنده و گریه ست

ترا گوشیست!

گر؛

بشنو:

کجایی...!

باغبان...!

بر خیز...!

و سیمک تار های زرد اندیشه

که بر این زر قفس های نمادین گنه بستی

رهایش کن

که می میرد پرنده در قفس ،

آری!

رهایش کن.

 

میر ظهور الدین شهیر متولد سال 1345 هجری آفتابی پس از اتمام دوره های ابتدایی و لیسه، رشتهء زبان و ادبیات فارسی دری را در دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه کابل به پایان رسانیده است. نامبرده، اکنون در سمت مدیر عمومی برنامه های ادبی رادیویی هنر و ادبیات رادیو تلویزیون ملی افغانستان کار می کند و نبشته ها و اشعارش در رسانه های مختلف نشر و چاپ می شوند.

 

تا آبی سکوت

 

تا آبی سکوت تمنا گریستم

از خاک تیره تا به ثریا گریستم

 

دل را غم زمانه به تاراج می کشد

تا بیکران بگفتم و تنها گریستم

 

با پاسبان ملک ترنم مرا چه کار

کز عمر قید خانه ی غم ها گریستم

 

امشب به گوش صاعقه آواز شکوه رفت

خاموش گشت و گفت که بیجا گریستم

 

تا انتهای جاده ی تردید رفته اند

پنهان به دل بخواندم و پیدا گریستم

 

در ماجرای کشمکش و انهدام شهر

صد کاروان گمشده ره را گریستم

 

فریاد بی صدا چه طنین بلند داشت

مجنون صفت بگفته ، چو لیلا گریستم

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در دوشنبه دهم تیر 1387  |
 نه من بیهوده گرد کوچه و بازار می گردم...

نه من بیهوده گرد کوچه و بازار می گردم...

 سلام و ارادت!

مدتی از "وبلاک" و "وبسایت" و خلاصه "انترنت" دور مانده بودم. دلیلش هم این بود که در این زمان، یک نان خود را نیم نان ساختم! یعنی پس از آنهمه روز های جانگداز تنهایی، شب و روز جان نواز تاهل را تجربه می کنم. حقا؛ که این نیم نان چه لذتی دارد!

به دوستانم و دیگر تنهایان نیز توصیه می کنم که حالا اگر یک نان نوش جان می کنند، بروند و زود تر آنرا با دیگری نصف کنند...

از عزیزانی که برایم پیام گذاشتند سپاسگذارم! بیشتر، از استادم"بانو باختری" که تبریک گفته بود و من پاسخی نتوانستم برایش بنویسم.  و همچنان"اردوخانی" مهربان!

***

خوب! در این مدت دوری من، چه کار هایی که نشد! شد و نشد زیاد بود؛ 

یکی از این کار ها: کرزی صاحب از "کنفرانس پاریس"  مشت پُر برگشت. حینی که می خواست خستگی های سفر را بدر کند مجبور شد بخاطر رسوایی طالبان در قندهار - که شبخون زدند و بیشتر از هزار زندانی را فراری دادند - اذهان عامه را به طرف دیگری جهت دهد. او در این مورد از (هنرمندی) کار گرفت و یک راست پاکستان را بچه ترسانک کرد.

پاکستان اتمی هم که در (غیرت) شهیر است و از این بچه ترسانک ها زیاد شده است. به گفتهء کاکه تیغون:"جهانگیر بیچاره به دنبال جهانگرد آواره، دوان و سرگردان است و می خواهد زمین ِ خدمت ببوسد."

***

حالا، من هم سه تا عکس می گذارم تا شما خود قضاوت کنید که رهبران پاکستان چقدر ترسو استند!؟

 

حامد کرزی رئیس جمهور افغانستان

 

پرویز مشرف رئیس جمهور پاکستان

 

یوسف رضا گیلانی صدر اعظم پاکستان

تصاویر: از منابع دیگر!

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387  |
 هشتم ثور سال 1387

این یک خبر جدی است! یا ...؟

 

(خیر و خیریت است!)

 

پس از اینکه سر قوماندان اعلی جمهوری اسلامی افغانستان از یک حمله مسلحانه هنگام برگزاری مراسم سالگرد پیروزی مجاهدین در کابل، جان به سلامت برد، راپور خیریت داد!

این حمله، قتل سه تن از هموطنان ما و مجروح شدن نه تن دیگر از نیرو های نظامی را در پی داشت که در پانزده دقیقهء آغازین مراسم، از جانب یک فرد ناشناخته صورت گرفت و منجر به فرار هزاران سرباز پولیس، نیروهای اردوی ملی، کارمندان امنیت ملی و مهمانان مراسم گردید.

سرقوماندان اعلی کشور، در اسرع وقت از محل برگذاری مراسم، به ارگ ریاست جمهوری توسط محافظین امنیتی انتقال داده شد و با اینکه، از تلفات حادثه آگاه گردید با صراحت کلام اعلام داشت که "دشمنای افغانستان، دشمنای امن و ترقی افغانستان کوشش کدن که مراسمه تخریب کنن... خیر و خیریت است، به اطمینان باشید...!!!"

گفتنی ست که مراسم تجلیل از سالگرد پیروزی مجاهدین با هزینه بالغ بر میلیون ها افغانی در دو صد متری ارگ ریاست جمهوری برگزار شده بود...

 مرش مرش

پروووت

از احمد شاه و امان الله بشرمید

عکس های این مطلب: از منابع دیگر

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  |
 چند پرسش

زبان، وسیله یست برای افهام و تفهیم!

مگر، این تعریف به دیگران صدق می کند، نه به ما (افغان ها) ما زبان را وسیلهء نفاق، شر اندازی و بد بینی بین همدیگر به کار می بریم. دلیل واضیحش هم عملکرد وزیر "فرهیختهء" فرهنگ، جناب خرم است...؟!

از شرح و بیان موضوع می گذرم. مبادا؛ به جرم "کفر گویی" به اعدامم محکوم کنند... چند پرسشی در ذهن دارم اگر پاسخی داشتید برایم بنگارید.

- چه باعث شد، که جناب "خرم" کار های دیگرش را گذاشته و به ویرایش نام (نگارستان ملی) و یا حفاظت از (مصطلحات ملی!) برآمد؟

-  آیا شرم نیست باز هم بازیچه قرار بگیریم و بنام پشتو و فارسی-دری (وزیر صاحب این را نیز سوا میداند) دامن بزنیم؟

- چرا (بعضی ها) بیشتر از دیگران به این مسله توجه نشان می دهد؟

- (این پرسش را وزیر صاحب پاسخ دهد) آیا چنین یک زبانی میخواهی ترویج دهی؟ این که در زیر می بینی! فارسی-دری است یا پشتو یا...؟؟؟

واژه گانی که نه فارسی دری اند و نه هم انگلیسی

این یکی که اردو هم نیست

و به این دیگرش ببین

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386  |
 یک روز برفی اینجا

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا !؟

 نیم نان و برف زمستان

بایسکل ساز

 بلند منزل های مجلل با سیستم تهویه

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386  |
 هوای آلودهء شهر کابل

  چیزی را که من می دانم :

- در شهر کابل فاجعهء زیست محیطی پدید آمده است!

- جمعیت این شهر از سقوط طالبان تا حال، به بیشتر از چهار برابر افزایش یافته!

- تعداد موتر ها در شهر ۱۲ برابر افزایش یافته!

- اکثریت موتر ها دیزلی اند!

- تیل وارداتی به کشور غیر معیاریست!

- داش های نان پزی و خشت پزی در داخل شهر فعال اند!

- مقدار آکسیجن در شهر کابل به ۱۶ در صد کاهش یافته!

- روزانه تقریباً ۱۱۰۰۰۰ کیلوگرام گاز "کاربن دای اُکساید" وارد اتموسفیر کابل می گردد! (حساب ماه و سالش با شما)

- آب و هوای آلوده باعث بلند رفتن درجه حرارت و سرانجام ازدیاد خشک سالی می گردد!

- در آینده نزدیک پرواز هواپیما ها مختل خواهد شد!

- ارگانی بنام "ریاست عمومی محیط زیست" در تشکیلات حکومتی خود داریم!

 

اما آنچه را نمی دانم !!!

- ریاست عمومی محیط زیست، در شهر کابل تا به حال چه کاری انجام داده؟؟؟

* اگر شما می دانید برایم لطف کرده بگویید!

* این هم چند تا عکس!

مکروریان

مرد خاکی

 کودک خاکی

(شماری از فاکت ها و ارقام را از مقالهء پوهاند امیر شاه حسنیار گرفته ام.)

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در پنجشنبه ششم دی 1386  |
 آینده سازان؟!

سلام به همه دوستان!

عیدتان مبارک باد! آرزو دارم در روز های عید قربان و پس از آن، خوشبختی مثل سگ از پاچه های تان محکم بگیرد! 

 

***

 

  اگر قصد باز سازی دارید - لطفاَ، از اینجا شروع کنید!

دانهء دو افغانی 

آش و سرمای زمستان

تجربه های نخستین

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در یکشنبه هجدهم آذر 1386  |
 شهر کابل و مود های جدید

 شهر کابل هر سال قیافه عوض می کند و مود های جدید و جدیدتری را به تجربه می گیرد. مثلاً: در سال های نخستین - پس از فروپاشی "امارت جاهلان" بیشترین چیزی که در کنج و کنار شهر به چشم می خورد، روده های کست های ویدیویی و تیپی، همچنان پرزه جات ویدیو ، تلویزیون و دیگر آلات دیداری و شنیداری بود.

با آمدن "مجاهدین غربی" مود های قیافه گیری شهر، متنوع شد. کم کمَک پرزه جات ویدیو ها و کست ها از در و دیوار و کناره سرک ها پاک گردید. در عوض آن چَک و چَک بازی شروع شد. هر طرف می دیدی صدها و هزار ها چک سمنتی یا بوجی های پر از ریگ گذاشته شده...

و اما در این روز ها مود - مودِ دیوار های سمنتی است. هر طرف می بینی دیوار بندی شده و خروار ها سمنت به مصرف رسیده. وقتی از مصارفی که بالای این موانع دیوار گونه می گردد، خبر شوی، آفرین به بلندمنزل سازانی که هنوز هم بی نقشه می سازند! و سمنت مصرف می کنند، می گویی....

دیوار ها 

 به کجا خواهد رفت؟

به این یکی بیشتر دقت کنید

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در پنجشنبه یکم آذر 1386  |
 فالبینی

نیکی و بدی که در نهــــــاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقــــــــل

چرخ از تو هــــــزار بار بیچاره تر است

(عمر خیام)              

 سردار جی

خشو جان 

سرسلامتی

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در چهارشنبه سی ام آبان 1386  |
 پول لیس

بر اساس اطلاعات منتشره از وزارت امور داخله افغانستان، معاشات پولیس این کشور، سر از تاریخ پانزدهم ماه سنبله امسال به دو چند، و حتا بیشتر ارتقا نموده است. هر پولیسی که در گذشته ۲۵۰۰ افغانی معاش داشت اکنون تا ۱۲۵۰۰ افغانی اخذ می کند.

اما تا جایی که معلوم می شود این دو برادر ما یا از این امتیازات مستفید نشده اند و یا نفس هایشان ظالمی می کند؟!

 پولیس ترافیک شهر کابل

سرک جاده ، گولایی دهان چمن

... و در جای دیگر!

پوره است؟!

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386  |
 پیام تسلیت یا تملق؟

(سلام و سلامتی به خواننده گان عزیز!

حادثهء پانزدهم عقرب در ولایت بغلان که منجر به شهادت و مجروح شدن ده ها کودک و بزرگ هموطن ما شد، بار دگر دل های مردم رنج دیدهء این دیار را به لرزه انداخت و چهره ها را حزین ساخت. اینکه ، عاملان این حادثه که بوده و چه بوده را می گذارم به دیگران. شاید کار آنانی که همیش نگذاشته اند سَری در اینجا بلند شود و یا یا کارکرد سیاست های "ماکیاولستی" دولت مداران خود ما بوده. برای شهدا بهشت برین و برای بازمانده گانشان صبر جمیل استدعا دارم!

می روم بر سر اینکه، در پی حادثه - دولت اعلان ماتم ملی نمود، بیرق کشور نیمه برافراشته شد و نشرات رسانه های دیداری و شنیداری نیز ظاهراً ماتم نمودند... و چیزی که بیشتر در نشرات روز های ماتم به گوش می رسید پیام های پی در پی تسلیت که از جانب منابع گوناگون به نشر می رسیدند بود. ناشران این پیام ها بیشتر از آنکه تسلیت بدهند به چرب زبانی و تبلیغ خودشان می پرداختند. به گونهء نمونه پیام ها چنین نشر می شدند:)

پیام تسلیت

 رییس ، معاون ، معاون دوم ، منشی ، سکرتر ، مدیر ، همکاران و پیشخدمتان شرکت تجارتی "وطنسازانِ وطندوست" وارد کننده انواع و اقسام وسایل و لوازم پلاستیکی از قبیل تفنگچه های ساچمه دارِ اصلِ چینایی ، کلشینکوف و صدتَکه های میله زرد پاکستانی - پیام تسلیت خود را به مناسبت حادثه ، به روح پاک خدا بیامرز المتوکل علی ا... شاهِ همایونی بابای ملت محمد ظاهر شاه فقید و خانواده بازمانده جناب ایشان ! به محترم عالیقدر عالی مقام عالی مرتبه عالی... عالی... حامد کرزی رییس جمهوری اسلامی افغانستان ! به اعضای محترم و مکرم و محتشم و معظم و محتلم کابینه ! به وزارت عزیز و لذیذ تجارت ! به ریاست کبیر و بصیر و سریر گمرکات ! به ریاست شریف و نظیف و تمیز شاروالی ، علی الخصوص به ریاست محترم تنظیم مارکیت ها ! به عمده و پرچون فروشان ! به خانواده های مستهلک خصوصاً و خصوصاً به بچه های بازیگوش پیش از پدر و مادر ! ابراز می دارد.

قابل یاددهانیست که شرکت "وطنسازانِ وطندست" هر روز گام های ارزنده تری جهت رشد تجارت و صنعت کشور بر می دارد ، چنانچه می خواهد بزودی صادرات میوه تازه ، قالین وطنی ، پوست و ... را به کشور های همسایه آغاز نماید.

با کمال تاسف از حادثه اطلاع شدیم که به خانواده های شهدا نیز تسلیت می گوییم.

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در شنبه نوزدهم آبان 1386  |
 طنز
(سلام به بازدید کننده گان عزیز!

طنز گونهء زیرین به زبان عامیانه و آنهم لهجهء کمی غیر مودبانه نوشته شده است. بیشتر هموطنانم از این متن مفهوم خواهند گرفت ، امید دارم برایم پیام بگذارید و از کاستی هایم برایم بگویید.)

 

اختلاط شخبروت همرای خلیفهء مکروبستان

 

"خواننده های نر و ماده و ... سلامالیکم!

پیش پریروز یک اختلاط مبایلکی ره کتی خلیفه پریزدنت سُر کدم . همی خلیفه "مکروبستانه" میگم ، نی! اگر چی خلیفه کتی خلیفهِ کلان کدام سُر و پُس داشت خو بازم زنگ مره نماند که مس شوه. مه میگم خدایم د میدان سه پته بازی نشرمانیش:"

 

بعلی ؛ خلیفه جان مانده نباشی!

-         الو ؛ شکریا ، مهربانیا!

خرابته نبینم ، چی دم داری ؟ گفتم یک خبرته بگیرم و یک مشوره بگیرم ازت!

-         فرمایی جی ، می بهت بهت ماندا و زلا هو ، توم فهمیدا باشیا کی یی دوری انتخابات کمتر از کودتای او دورا نبودا هو وآ.

مام از همی خاطر کریدت خوده سرت خرابات کدم ، نی ! که بفامم حالی در یی شروع انتخابات تو ، چرا طرفای ما زدن و کندن زیاد شده؟

-         بایی جان ! توم شاید خبر نداری کی خلیفه های شما قسم یاد کرتا بودندا  کی در اپنی انتخابات جنجال پیدا می کنن باز ، می اونها را مصروف کرتا کی سرشان به کار خودشان خم باشا هو وآ ، ها ها ها...

هو خلیفه ، تو خو زدی ترنگ ما ره بیسُر ساختی . خی ای کاره که کدی چرا باز چار تا بیچاره ره که پشت نان پیدا کدن برآمده بودند زدی، همی نفرای پولیس و اردو ره میگم ، نی؟؟؟

-         یی تقصیر میری نهی ، قسم هی کی یی کار از طرف جناب خلیفه کلان شدا هو وآ ، زدن می کرو اور فرمایش خلیفه کرتی هویی کی کیها ره زدن کنا اور کیها ره زدن نه کنا هو وآ.

حالی تو نفامیدی که او چرا فرمایش زدن اینا ره برت داد؟

-         یی ی ی خان بایی ! تو در کار های کلانا غرض نگیرا ، می برایت همین قدر گفتا هو وآ کی اونا بدرد بخور نبودا هو وآ یعنی اونا کته شده دسترخوان "پیمان ورسا" بودا و حالی خو می فهمیا کی "ناتو".... هو هو هو

چرا ایقه سلفه میکنی اگه سینه و بغل شدی کمی زوف و ملنگان بخو ، جور میشی! خی حالی تا کی زده میرین ، هه؟

-         تا که احمقا در جهانا استا هو وآ.

گپای شنگ دار می زنی ، یی چی مانا میته ، خلیفه؟

-         توم هر گپا را تفسیرا می خواهیا ، یعنی تا که انتحار گرا در دنیا باشا ...

گمشکو برم سچ و پوست کنده بگو که ما چی کنیم بیرون میرون بر آییم یا نی ، که زده مّده نشیم؟

-         الو ، الو ، .......... تونگ" !

بعلی ، بلی ، او بگیل خو سکلاند تماسه .... مرم شخبروت میگن باز کتیش کار دارم ، فامیدی...!

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در سه شنبه هفدهم مهر 1386  |
 اندر باب غفلت وزیر (ت....)

(به عزیزانی که از این صفحه بازدید می کنند درود می فرستم! شاید بگویید چرا به هر در و دروازه دست انداخته ام: گاهی شعر گونه یی نوشته ام ، گاهی مینیمال و گاهی هم داستان گونه یی ... خودم هم نمیدانم ، اما میتوانم بگویم از همین سبب نام وبلاکم را خلوتگه خاطر گذاشته ام. در ذهن و خاطر، هر اندیشه یی ممکن است خطور کند و من هم هر چه در دلم می گذرد اینجا می گذارمش. اینبار نیز طنزکی نوشته ام خدا کند روح سعدی بزرگوار را ناراحت نکرده باشم!

 نظر تان برایم مهم است مرا از نظریات تان بهره مند سازید.)

  

حکایت

 

سرزمین افغانها را وزیری بود بغایت خواب برده و دلقک صفت که تاج و تخت وزیری از قوَت "بابا" بدست آورده بودی. قضا را که تدبیر نابخردانهء وی و کسان دیگرش بها را در مملکت به یکبارگی صد و پنجاه مرتبه فزونی بداد. مردمان از این حالت به ستوه آمده ، توانگران به فکر جمع کردن سیم و زر و به عیش اندر بودندی و فقیران فقیر تر.

 

غافلی را چون مقام دستش فتد

سرنوشت مردمان شصتش فتد

 

سازد از بازار ، "بازار سیاه"

فکر مظلوم کی به آن مغزش فتد

 

و اما سلطان مملکت از آنجا که دست مردمان قریب گریبان بدیدی ، بهم شدی و درباریان گرد آوردی و علت پرسیدی. درباریان هر یک سخنها گفتندی و ملاطفا کردندی... چندانکه ملاطفا کردندی سلطان آرام نگرفتی. عاقبت الامر حکیمی در آنجا بود که گفت: اگر فرمایی علت بگویم. سلطان اجازت بداد و حکیم چنین بفرمود:

 

اگر به باغ حکومت ملک بود گارسون

بر آورند وزیرانش دالران از خون

 

با "آبی چشم" هریمن گر او شود هم پیک

زنند جمله کسانش به رعیت شبخون

 

سلطان را این سخن پسندیده آمد و خود نیز به عیش اندر بشد... و رعیت؟!؟

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در پنجشنبه پنجم مهر 1386  |
 بسم الله الرحمن الرحیم

ابجد

 

دوستی از من پرسید امسال به چه نامی مسما شده؟

گفتم:  "سال مولانا"

گفت: امسال نام دیگری هم دارد!

گفتم: چه نامی؟

گفت: سال "بسم الله الرحمن الرحیم"

گفتم: چطور؟

گفت: همین امسال 1386 خورشیدی ، 1428 قمری و 2007 میلادی است. اگر اعداد اخیر هر سال، گرفته شود، میشود 786 ، که به حساب ابجد یعنی "بسم الله الرحمن الرحیم"

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در شنبه هفدهم شهریور 1386  |
 یک مینیمال دیگر از دوره’ طالبان

مو های دراز - کوتاه

 

...ناگهان، نرمی دست کسی را بر پشت گردنم حس کردم. خودش بود!؟ مردی با قد نسبتاً کوتاه، پیراهن دراز، دستان کوتاه، ریش دراز، واسکت کوتاه، دستار دراز خلاصه بگویم؛ درازی و کوتاهی زیادِ داشت. بدون اینکه چیزی بگوید یا بگویم دست دیگرش با سیلی محکمی بیخ گوشم را نوازش سخت داد.

از روی جبر و ترس، با وی براه افتادم و مدت هشت شبانه روز مهمانش بودم! هنگامی که از پیش شان رخصت میشدم مو های دراز هشت روز پیشم خیلی کوتاه شده بودند، و بسیار خوش بودم، چون فکر نمی کردم از زندان "امربالمعروفِ طالبان" به این زودی رها شوم.

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386  |
 مینیمال

باران

 

...باران گم گشته!

فرا گرفته خستگی پشه ها را

زیستن ممتد شده برایشان.

 

 

 

بیرانی

 

خزان نزدیک تر آمد

برگ بیمار نهال فرو غلتید

              و با خود

              خانهء جولاهک را

              بیران کرد!

|+| نوشته شده توسط محمد مبین سیرت در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386  |
 
 
بالا