کودک هلمندی
فقط یاد تُست که خلوتگاه مرا آواز است
۱ بر ۳
از ملا عمر پرسیدند: تو چرا هموطنانت را می کشی؛ بخاطر خداست، پول یا امریکا؟
ملا گفت: بخاطری، خدا پولی را که نزد امریکاست به ما می دهد!
خبر
آقای اوباما، رئیس جمور ایالات متحده امریکا در سال ۲۰۰۹.م -سالی که ۲ هزار و ۴۱۲ غیر نظامی در افغانستان کشته شده- جایزه "صلح نوبل" را دریافت نمود...
به به! مبارکش باد!؟
چه خوش بودی اگر؛ جوانی می دانست و پیری می توانست!


(۱)
پس از اعلام نتایج انتخابات افغانستان، پیام زیر به هموطنان ابلاغ گردید. هر کسی که به زبان سانسگریت بلدیت دارد می تواند بخواند:
" درک بلقت تاباختنا رد یزرک دماح "
.
.
.
اما، اگر کسی سانسگریت نمی داند، از چپ به راست بخواند.
(۲)
سخنی از رئیس جمهور:
"مربع انتخابات افغانستان سه ضلع داشت، یکی صداقت و دوم شفافیت..."
(۳)
از وزیر صحت افغانستان پرسیدند، انفلوانزای خوکی، چیست؟
گفت: "بیماری مهلک و کُشنده یست که پیش از اعلام نتایج انتخابات در یک کشور شیوع می یابد و تا حلف وفاداری رئیس جمهور ادامه می کند!"
از راویان روایت است که "کاندید" های ریاست جمهوری به پنج گروه اصلی تقسیم میشوند:
***
(یاد دهانی: این گفته ها شامل حال دکتر عبدا... نمیشود!)
با "رییس جمهور"
پیش از به قدرت رسیدن!
***
رییس جمهور: - خوشحالم از صحبت با شما!
خبرنگار: - آیا می خواهی مردم از فقر بمیرند؟
رییس جمهور: - قطعاً که نه!
خبرنگار: - گاهی هم به رفاه هموطنانت اندیشیده یی؟
رییس جمهور: - البته، تنها راه من همین است.
خبرنگار: - تا حال خیانت بزرگی را مرتکب شده یی؟
رییس جمهور: - نه! چطور چنین فکر کرده میتوانی!؟
خبرنگار: - در حفاظت از استقلال و تمامیت ارضی متعهد خواهی بود؟
رییس جمهور: - کاملاً.
خبرنگار: - خودت هم، وطن را به ویرانه مبدل خواهی ساخت؟
رییس جمهور: - به هیچ وجه!
خبرنگار: - به سخنانت میتوان اعتماد کرد (!؟)
***
اگر می خواهید اندیشه و عملکرد رییس جمهور را بعد از اینکه بر مسند قدرت تکیه زد، بدانید! پس متن را از طرف پایین به بالا بخوانید.
کسی پشت زین و کسی زین به پشت!
(معمای تصویر را حل کنید!)
در بیمارستان
لیل النهار بیمارستان "وزیر اکبر خان" برایم خاطره انگیز بود که، انتظار ندارم این خاطرات تکرار گردند...
هر بیمار اتاق "ریکوری" عادت و حالت عجیبی داشت. یکی را سکسکه امان نمیداد، یکی همواره پر حرفی میکرد و دیگری هم مرتب به پرستار ناسزا می داد... از این جمله، مرد جوانی هم آنجا بیمار بود که دکتران هر چی بیشتر تلاش میکردند تا بیماری اشرا تشخیص دهند، کمتر موفق میشدند.
***
صبح زود با سر و صدایی بیدار شدم. دکتر، باز هم با همان مرد ورور می کرد:
دکتر: هآ! چند روز میشود که درد شکم داری؟
بیمار: من... درد شکم دارم، دکتر صاحب. از اطراف آمده ام، دکتر صاحب. منطقهء که ما زندگی می کنیم خیلی جای دور افتاده است، دکتر صاحب. بیشتر دره است...
دکتر: ببین، گفتم چند روز است که درد داری؟
بیمار: بلی، من روزیکه پشت بُته رفته بودم، دکتر صاحب. بالای خر سوار بودم، دکتر صاحب. آهسته آهسته روان بودیم...
دکتر: هه؛ چرا به من جواب نمی دهی؟ از دردت چند روز می گذرد؟
بیمار: خوب، گفتم که بالای خر سوار بودم که شکمم را درد گرفت...
دکتر: چند روز پیش؟؟؟
بیمار: شاید پانزده روز پیش بود، دکتر صاحب. مگر با...
دکتر: بس! چیزی که میپرسم جواب بگو! حالا، بگو که کسی دیگری هم در خانهء تان بیمار بود؟
بیمار: هی! هی! دکتر صاحب خانه ما در ... است. پدرم سه زن داشت، دکتر صاحب که یکی شان مادرم بود، دکتر صاحب. مادرم بیچاره افتاد و مُرد. مادر کلانم هم بسیار پیر شده، دکتر صاحب...
دکتر: ...به من فقط بگو که آیا کسی دیگر هم در خانهء شما بیمار است؟
بیمار: مادر کلانم همیشه مریض است، دکتر صاحب. می گوید؛ که پا هایش درد می کند، دکتر صاحب. قبض است...
دکتر: اوه... نه! آیا کسی از خانوادهء تان بیماری توبرکلوز دارد؟
بیمار: گفتم که خانوادهء ما خیلی بزرگ است، دکتر صاحب. صبح وقت گاو ها را به چراندن من و برادرم بیرون می کنیم، دکتر صاحب. کاکایم سابق این کار را می کرد...
دکتر: چرا چرند میگویی؟! چیزی را که می پرسم جواب بده، برایم بگو که به جز تو کسی دیگر در خانهء تان بیمار است؟
بیمار: همین... میگفتم... دکتر صاحب کاکایم که سابق گاو ها را می چراند معتاد شد، دکتر صاحب. بعداً نتوانست که گاو ها را به چراندن ببرد، دکتر صاحب. بلاخره در خانه افتاد، دکتر صاحب. دکتر صاحبان دیگر گفتند که او توبرکلوز هم دارد، دکتر...
من وقتی از توبرکلوز شنیدم یک روز پیشتر از اینکه دکتر برایم گفته بود، بیمارستان را به قصد خانه ترک گفتم.
***
و راستش، اینها را نوشتم تا بگویم، در این مدت غیابتم عملیات "اپندکس" شده بودم.![]()
رسید موسم نوروز و یمن مقدم او
برای هر دلی از خرمی نشان آورد

ای آنکه به تدبیر تو گردد ایام
ای دیده و دل از تو دگرگون مادام
ای آنکه به دست توست احوال جهان
حکمی بنما که گردد ایام به کام
----------------------
ایام به کام تان!
سلام و ارادت!
چند روزی شهر هرات بودم؛ میخواستم تصاویر هرات را اینجا بگذارم اما مهدی جان، کارتونی برایم داد که نشر آن حق تقدم یافت...
براستی هم، این بزرگواری را که می بینید شاید، تنها وزیر فرهنگ کرهء خاکی باشد که بخاطر - عکسبرداری از خودش- حساسیت دارد.

بوت المثل ها!!!

عکس = از منبع دیگر
این حکایت را برایم پُست کرده بودند. حیفم آمد شما نخوانیدش. این موضوع به ایرانی ها، افغانی ها و هر چه مسلمان است صدق می کند...
***
مردی در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم می زند، ناگهان می بیند که سگی به یک دخترک حمله کرده است. مرد به طرف آنها میدود و با سگ درگیر می شود. سر انجام سگ را می کُشد و زندگی دخترک را نجات می دهد...
پولیسی که شاهد صحنه بوده به سمت آن مرد می آید و میگوید: "تو یک قهرمان استی!"
فردا در روزنامه ها می نویسند: "یک نیویورکی شجاع، جان کودکی را نجات داد"
آن مرد می گوید: "اما من نیویورکی نیستم."
روز بعد روزنامه ها می نویسند: "یک امریکایی شجاع جان کودکی را نجات داد"
آن مرد می گوید: "من امریکایی نیستم!"
· خوب! پس از کجاستی؟
· من افغانی استم!
فردای آنروز روزنامه ها اینطور می نویسند:
"یک تند رَو مسلمان، سگ بی گناهی را کشت!!!"
خرنای
خروسی از سر خرمن خروشید
خروشش گوش یک خر می خراشید
خرامید و خرک را گفت: کای خر!
تو که نی بال و پر داری و نی فر
اگر مشکل به "خ" و "ر" تو است
چرا خرچنگ و خرگوش از تو به است؟
ترا پالان بوَِد - خرجین نباشد
به تیر پشت تو یک زین نباشد
به خروار خار بر میداری در پشت
ز تو بهتر بود حیوان سنگ پشت
سواری می کنندت خُرد سالان
نباشد جای تو حتا به دالان
خردمندی نداری ذره یی تو
خُرمی تا هنوز نشناخته یی تو
***
خرک خِرخِر کنان سر را بجنباند
سر خربوزه مانندش بگرداند
خراس را گفت: کمتر کن، خرناس
تو خراسی و حد خود راّ بشناس
من از آغاز خر بودم خُرم خر
خراب و خسته و بیمار و ابتر
همین خر بودن ما گر نباشد
کجا خربان ما آسوده باشد!؟
هو
هلال عید می بینی و من پیوسته ابرویت
مبارک باد بر تو عید و بر من دیدن رویت
عیدت سعید، عزیز! ![]()
یکشنبه "۲۱" ، روز صلح
دوشنبه
انتحاری در راه!؟
ادامه جنجال "دانشگاه یا پوهنتون" در مجلس افغانستان
مجلس نمایندگان افغانستان بحث جنجال بر انگیز به کار گیری واژه های پشتوی پوهنتون و پوهنزی را به کمیسیون ویژه ای محول کرده است...
***
سرگذشت آفرینشگری ما
…ما کلمه را آفریدیم دیگران مکالمه را، وقتی متوجه مکالمه شدیم دیگران شایعه را آفریده بودند!
ما قمار را آفریدیم دیگران کارت های بازی را، وقتی متوجه کارت های بازی شدیم دیگران جادوگری را آفریده بودند!
ما دهقانی را آفریدیم و دیگران غذا را، وقتی به غذا فکر کردیم دیگران رژیم غذایی را آفریده بودند!
ما دوستی را آفریدیم و دیگران عشق را، وقتی به عشق توجه کردیم دیگران ازدواج را آفریده بودند!
ما "پوهنتون و دانشگاه" را آفریدیم و دیگران به صنعت و ترقی رسیدند. پس از آن، دیگران چیز های زیادی آفریدند ولی ما همچنان مشغول "پوهنتون و دانشگاه" استیم!!!

عکس = ارسالی
***
سردار زیر دار
از مرگ تو درخت فصاحت ثمر گرفت
خشکیده بود ، لیک دگر باره بر گرفت
با آمدن نعش تو ! سردارِ زیر دار
هنگامه یی به پا شد و کابل شرر گرفت
از راه "جاده" تا حد "بت خاک" و "شاه شهید"*
سواری پیاده گشته بُد انسان ، درّ* گرفت
هر یک نثار نام تو می کرد صد بدی
کز کیف آن حضور تو رنگ دگر گرفت
یاد قیام عقرب* و ظلمت در آنزمان
خاطر حزین نمود ، دگر باره سر گرفت
جاده، بت خاک، شاه شهید: نام محلاتیست در سمت جنوب شرقی شهر کابل
دَرّ: آتش
قیام عقرب: قیام سوم عقرب ۱۳۴۴ بوسیله دانشجویان دانشگاه کابل
کارتون از: مهدی بختیاری
تا آبی سکوت
مجموعهء شعر از میر ظهور الدین شهیر
اخیراً نخستین مجموعهء شعر، از شاعر فرهیخته هم زمانهء ما، میر ظهور الدین شهیر زیر نام "تا آبی سکوت" زینت چاپ یافته است. اشعار این گزینه بیشتر در گونه های غزل، نیمایی، چارپاره و مثنوی گردآوری شده اند، که هر کدام دنیا دنیا حلاوت، عاطفه و احساس در خود دارند.
در آغازین صفحات این مجموعه از زبان شاعر نقل شده است: "این آرزوی من است که روزی شعر من مشتی از احساسات سطحی نباشد." که دقیقاً نیز چنین است! هر شعر شهیر خواننده را وا می دارد تا توقفی روی اشعار داشته باشد و حظ ببرد...

پرنده می میرد
کجایی ، باغبان برخیز!؟
کجایی!
باغبان!
مگر انصاف از پرویزن روحت فرو افتیده می میرد
که میمون بچه ات درب طویله باز بگشادست
و یکسر باغ پر آب و علف گشته لگد مال علف خوران جنگل خو
فضا معجون آواز غریو و خنده و گریه ست
ترا گوشیست!
گر؛
بشنو:
کجایی...!
باغبان...!
بر خیز...!
و سیمک تار های زرد اندیشه
که بر این زر قفس های نمادین گنه بستی
رهایش کن
که می میرد پرنده در قفس ،
آری!
رهایش کن.
میر ظهور الدین شهیر متولد سال 1345 هجری آفتابی پس از اتمام دوره های ابتدایی و لیسه، رشتهء زبان و ادبیات فارسی دری را در دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه کابل به پایان رسانیده است. نامبرده، اکنون در سمت مدیر عمومی برنامه های ادبی رادیویی هنر و ادبیات رادیو تلویزیون ملی افغانستان کار می کند و نبشته ها و اشعارش در رسانه های مختلف نشر و چاپ می شوند.
تا آبی سکوت
تا آبی سکوت تمنا گریستم
از خاک تیره تا به ثریا گریستم
دل را غم زمانه به تاراج می کشد
تا بیکران بگفتم و تنها گریستم
با پاسبان ملک ترنم مرا چه کار
کز عمر قید خانه ی غم ها گریستم
امشب به گوش صاعقه آواز شکوه رفت
خاموش گشت و گفت که بیجا گریستم
تا انتهای جاده ی تردید رفته اند
پنهان به دل بخواندم و پیدا گریستم
در ماجرای کشمکش و انهدام شهر
صد کاروان گمشده ره را گریستم
فریاد بی صدا چه طنین بلند داشت
مجنون صفت بگفته ، چو لیلا گریستم
نه من بیهوده گرد کوچه و بازار می گردم...
مدتی از "وبلاک" و "وبسایت" و خلاصه "انترنت" دور مانده بودم. دلیلش هم این بود که در این زمان، یک نان خود را نیم نان ساختم! یعنی پس از آنهمه روز های جانگداز تنهایی، شب و روز جان نواز تاهل را تجربه می کنم. حقا؛ که این نیم نان چه لذتی دارد!
به دوستانم و دیگر تنهایان نیز توصیه می کنم که حالا اگر یک نان نوش جان می کنند، بروند و زود تر آنرا با دیگری نصف کنند...
از عزیزانی که برایم پیام گذاشتند سپاسگذارم! بیشتر، از استادم"بانو باختری" که تبریک گفته بود و من پاسخی نتوانستم برایش بنویسم. و همچنان"اردوخانی" مهربان!
***
خوب! در این مدت دوری من، چه کار هایی که نشد! شد و نشد زیاد بود؛
یکی از این کار ها: کرزی صاحب از "کنفرانس پاریس" مشت پُر برگشت. حینی که می خواست خستگی های سفر را بدر کند مجبور شد بخاطر رسوایی طالبان در قندهار - که شبخون زدند و بیشتر از هزار زندانی را فراری دادند - اذهان عامه را به طرف دیگری جهت دهد. او در این مورد از (هنرمندی) کار گرفت و یک راست پاکستان را بچه ترسانک کرد.
پاکستان اتمی هم که در (غیرت) شهیر است و از این بچه ترسانک ها زیاد شده است. به گفتهء کاکه تیغون:"جهانگیر بیچاره به دنبال جهانگرد آواره، دوان و سرگردان است و می خواهد زمین ِ خدمت ببوسد."
***
حالا، من هم سه تا عکس می گذارم تا شما خود قضاوت کنید که رهبران پاکستان چقدر ترسو استند!؟



تصاویر: از منابع دیگر!
این یک خبر جدی است! یا ...؟
(خیر و خیریت است!)
پس از اینکه سر قوماندان اعلی جمهوری اسلامی افغانستان از یک حمله مسلحانه هنگام برگزاری مراسم سالگرد پیروزی مجاهدین در کابل، جان به سلامت برد، راپور خیریت داد!
این حمله، قتل سه تن از هموطنان ما و مجروح شدن نه تن دیگر از نیرو های نظامی را در پی داشت که در پانزده دقیقهء آغازین مراسم، از جانب یک فرد ناشناخته صورت گرفت و منجر به فرار هزاران سرباز پولیس، نیروهای اردوی ملی، کارمندان امنیت ملی و مهمانان مراسم گردید.
سرقوماندان اعلی کشور، در اسرع وقت از محل برگذاری مراسم، به ارگ ریاست جمهوری توسط محافظین امنیتی انتقال داده شد و با اینکه، از تلفات حادثه آگاه گردید با صراحت کلام اعلام داشت که "دشمنای افغانستان، دشمنای امن و ترقی افغانستان کوشش کدن که مراسمه تخریب کنن... خیر و خیریت است، به اطمینان باشید...!!!"
گفتنی ست که مراسم تجلیل از سالگرد پیروزی مجاهدین با هزینه بالغ بر میلیون ها افغانی در دو صد متری ارگ ریاست جمهوری برگزار شده بود...



عکس های این مطلب: از منابع دیگر
زبان، وسیله یست برای افهام و تفهیم!
مگر، این تعریف به دیگران صدق می کند، نه به ما (افغان ها) ما زبان را وسیلهء نفاق، شر اندازی و بد بینی بین همدیگر به کار می بریم. دلیل واضیحش هم عملکرد وزیر "فرهیختهء" فرهنگ، جناب خرم است...؟!
از شرح و بیان موضوع می گذرم. مبادا؛ به جرم "کفر گویی" به اعدامم محکوم کنند... چند پرسشی در ذهن دارم اگر پاسخی داشتید برایم بنگارید.
- چه باعث شد، که جناب "خرم" کار های دیگرش را گذاشته و به ویرایش نام (نگارستان ملی) و یا حفاظت از (مصطلحات ملی!) برآمد؟
- آیا شرم نیست باز هم بازیچه قرار بگیریم و بنام پشتو و فارسی-دری (وزیر صاحب این را نیز سوا میداند) دامن بزنیم؟
- چرا (بعضی ها) بیشتر از دیگران به این مسله توجه نشان می دهد؟
- (این پرسش را وزیر صاحب پاسخ دهد) آیا چنین یک زبانی میخواهی ترویج دهی؟ این که در زیر می بینی! فارسی-دری است یا پشتو یا...؟؟؟



ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا !؟



چیزی را که من می دانم :
- در شهر کابل فاجعهء زیست محیطی پدید آمده است!
- جمعیت این شهر از سقوط طالبان تا حال، به بیشتر از چهار برابر افزایش یافته!
- تعداد موتر ها در شهر ۱۲ برابر افزایش یافته!
- اکثریت موتر ها دیزلی اند!
- تیل وارداتی به کشور غیر معیاریست!
- داش های نان پزی و خشت پزی در داخل شهر فعال اند!
- مقدار آکسیجن در شهر کابل به ۱۶ در صد کاهش یافته!
- روزانه تقریباً ۱۱۰۰۰۰ کیلوگرام گاز "کاربن دای اُکساید" وارد اتموسفیر کابل می گردد! (حساب ماه و سالش با شما)
- آب و هوای آلوده باعث بلند رفتن درجه حرارت و سرانجام ازدیاد خشک سالی می گردد!
- در آینده نزدیک پرواز هواپیما ها مختل خواهد شد!
- ارگانی بنام "ریاست عمومی محیط زیست" در تشکیلات حکومتی خود داریم!
اما آنچه را نمی دانم !!!
- ریاست عمومی محیط زیست، در شهر کابل تا به حال چه کاری انجام داده؟؟؟
* اگر شما می دانید برایم لطف کرده بگویید!![]()
* این هم چند تا عکس!



(شماری از فاکت ها و ارقام را از مقالهء پوهاند امیر شاه حسنیار گرفته ام.)
سلام به همه دوستان!
عیدتان مبارک باد! آرزو دارم در روز های عید قربان و پس از آن، خوشبختی مثل سگ از پاچه های تان محکم بگیرد! ![]()
![]()
![]()
***
اگر قصد باز سازی دارید - لطفاَ، از اینجا شروع کنید!


شهر کابل هر سال قیافه عوض می کند و مود های جدید و جدیدتری را به تجربه می گیرد. مثلاً: در سال های نخستین - پس از فروپاشی "امارت جاهلان" بیشترین چیزی که در کنج و کنار شهر به چشم می خورد، روده های کست های ویدیویی و تیپی، همچنان پرزه جات ویدیو ، تلویزیون و دیگر آلات دیداری و شنیداری بود.
با آمدن "مجاهدین غربی" مود های قیافه گیری شهر، متنوع شد. کم کمَک پرزه جات ویدیو ها و کست ها از در و دیوار و کناره سرک ها پاک گردید. در عوض آن چَک و چَک بازی شروع شد. هر طرف می دیدی صدها و هزار ها چک سمنتی یا بوجی های پر از ریگ گذاشته شده...
و اما در این روز ها مود - مودِ دیوار های سمنتی است. هر طرف می بینی دیوار بندی شده و خروار ها سمنت به مصرف رسیده. وقتی از مصارفی که بالای این موانع دیوار گونه می گردد، خبر شوی، آفرین به بلندمنزل سازانی که هنوز هم بی نقشه می سازند! و سمنت مصرف می کنند، می گویی....


نیکی و بدی که در نهــــــاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقــــــــل
چرخ از تو هــــــزار بار بیچاره تر است
(عمر خیام)


بر اساس اطلاعات منتشره از وزارت امور داخله افغانستان، معاشات پولیس این کشور، سر از تاریخ پانزدهم ماه سنبله امسال به دو چند، و حتا بیشتر ارتقا نموده است. هر پولیسی که در گذشته ۲۵۰۰ افغانی معاش داشت اکنون تا ۱۲۵۰۰ افغانی اخذ می کند.
اما تا جایی که معلوم می شود این دو برادر ما یا از این امتیازات مستفید نشده اند و یا نفس هایشان ظالمی می کند؟!


... و در جای دیگر!

(سلام و سلامتی به خواننده گان عزیز!
حادثهء پانزدهم عقرب در ولایت بغلان که منجر به شهادت و مجروح شدن ده ها کودک و بزرگ هموطن ما شد، بار دگر دل های مردم رنج دیدهء این دیار را به لرزه انداخت و چهره ها را حزین ساخت. اینکه ، عاملان این حادثه که بوده و چه بوده را می گذارم به دیگران. شاید کار آنانی که همیش نگذاشته اند سَری در اینجا بلند شود و یا یا کارکرد سیاست های "ماکیاولستی" دولت مداران خود ما بوده. برای شهدا بهشت برین و برای بازمانده گانشان صبر جمیل استدعا دارم!
می روم بر سر اینکه، در پی حادثه - دولت اعلان ماتم ملی نمود، بیرق کشور نیمه برافراشته شد و نشرات رسانه های دیداری و شنیداری نیز ظاهراً ماتم نمودند... و چیزی که بیشتر در نشرات روز های ماتم به گوش می رسید پیام های پی در پی تسلیت که از جانب منابع گوناگون به نشر می رسیدند بود. ناشران این پیام ها بیشتر از آنکه تسلیت بدهند به چرب زبانی و تبلیغ خودشان می پرداختند. به گونهء نمونه پیام ها چنین نشر می شدند:)
![]()
![]()
![]()
پیام تسلیت
قابل یاددهانیست که شرکت "وطنسازانِ وطندست" هر روز گام های ارزنده تری جهت رشد تجارت و صنعت کشور بر می دارد ، چنانچه می خواهد بزودی صادرات میوه تازه ، قالین وطنی ، پوست و ... را به کشور های همسایه آغاز نماید.
با کمال تاسف از حادثه اطلاع شدیم که به خانواده های شهدا نیز تسلیت می گوییم. ![]()
طنز گونهء زیرین به زبان عامیانه و آنهم لهجهء کمی غیر مودبانه نوشته شده است. بیشتر هموطنانم از این متن مفهوم خواهند گرفت ، امید دارم برایم پیام بگذارید و از کاستی هایم برایم بگویید.)
اختلاط شخبروت همرای خلیفهء مکروبستان
"خواننده های نر و ماده و ... سلامالیکم!
پیش پریروز یک اختلاط مبایلکی ره کتی خلیفه پریزدنت سُر کدم . همی خلیفه "مکروبستانه" میگم ، نی! اگر چی خلیفه کتی خلیفهِ کلان کدام سُر و پُس داشت خو بازم زنگ مره نماند که مس شوه. مه میگم خدایم د میدان سه پته بازی نشرمانیش:"
بعلی ؛ خلیفه جان مانده نباشی!
- الو ؛ شکریا ، مهربانیا!
خرابته نبینم ، چی دم داری ؟ گفتم یک خبرته بگیرم و یک مشوره بگیرم ازت!
- فرمایی جی ، می بهت بهت ماندا و زلا هو ، توم فهمیدا باشیا کی یی دوری انتخابات کمتر از کودتای او دورا نبودا هو وآ.
مام از همی خاطر کریدت خوده سرت خرابات کدم ، نی ! که بفامم حالی در یی شروع انتخابات تو ، چرا طرفای ما زدن و کندن زیاد شده؟
- بایی جان ! توم شاید خبر نداری کی خلیفه های شما قسم یاد کرتا بودندا کی در اپنی انتخابات جنجال پیدا می کنن باز ، می اونها را مصروف کرتا کی سرشان به کار خودشان خم باشا هو وآ ، ها ها ها...
هو خلیفه ، تو خو زدی ترنگ ما ره بیسُر ساختی . خی ای کاره که کدی چرا باز چار تا بیچاره ره که پشت نان پیدا کدن برآمده بودند زدی، همی نفرای پولیس و اردو ره میگم ، نی؟؟؟
- یی تقصیر میری نهی ، قسم هی کی یی کار از طرف جناب خلیفه کلان شدا هو وآ ، زدن می کرو اور فرمایش خلیفه کرتی هویی کی کیها ره زدن کنا اور کیها ره زدن نه کنا هو وآ.
حالی تو نفامیدی که او چرا فرمایش زدن اینا ره برت داد؟
- یی ی ی خان بایی ! تو در کار های کلانا غرض نگیرا ، می برایت همین قدر گفتا هو وآ کی اونا بدرد بخور نبودا هو وآ یعنی اونا کته شده دسترخوان "پیمان ورسا" بودا و حالی خو می فهمیا کی "ناتو".... هو هو هو
چرا ایقه سلفه میکنی اگه سینه و بغل شدی کمی زوف و ملنگان بخو ، جور میشی! خی حالی تا کی زده میرین ، هه؟
- تا که احمقا در جهانا استا هو وآ.
گپای شنگ دار می زنی ، یی چی مانا میته ، خلیفه؟
- توم هر گپا را تفسیرا می خواهیا ، یعنی تا که انتحار گرا در دنیا باشا ...
گمشکو برم سچ و پوست کنده بگو که ما چی کنیم – بیرون میرون بر آییم یا نی ، که زده مّده نشیم؟
- الو ، الو ، .......... تونگ" !
بعلی ، بلی ، او بگیل خو سکلاند تماسه .... مرم شخبروت میگن باز کتیش کار دارم ، فامیدی...!![]()
(به عزیزانی که از این صفحه بازدید می کنند درود می فرستم! شاید بگویید چرا به هر در و دروازه دست انداخته ام: گاهی شعر گونه یی نوشته ام ، گاهی مینیمال و گاهی هم داستان گونه یی ... خودم هم نمیدانم ، اما میتوانم بگویم از همین سبب نام وبلاکم را خلوتگه خاطر گذاشته ام. در ذهن و خاطر، هر اندیشه یی ممکن است خطور کند و من هم هر چه در دلم می گذرد اینجا می گذارمش. اینبار نیز طنزکی نوشته ام خدا کند روح سعدی بزرگوار را ناراحت نکرده باشم!
نظر تان برایم مهم است مرا از نظریات تان بهره مند سازید.)
حکایت
سرزمین افغانها را وزیری بود بغایت خواب برده و دلقک صفت که تاج و تخت وزیری از قوَت "بابا" بدست آورده بودی. قضا را که تدبیر نابخردانهء وی و کسان دیگرش بها را در مملکت به یکبارگی صد و پنجاه مرتبه فزونی بداد. مردمان از این حالت به ستوه آمده ، توانگران به فکر جمع کردن سیم و زر و به عیش اندر بودندی و فقیران فقیر تر.
غافلی را چون مقام دستش فتد
سرنوشت مردمان شصتش فتد
سازد از بازار ، "بازار سیاه"
فکر مظلوم کی به آن مغزش فتد
و اما سلطان مملکت از آنجا که دست مردمان قریب گریبان بدیدی ، بهم شدی و درباریان گرد آوردی و علت پرسیدی. درباریان هر یک سخنها گفتندی و ملاطفا کردندی... چندانکه ملاطفا کردندی سلطان آرام نگرفتی. عاقبت الامر حکیمی در آنجا بود که گفت: اگر فرمایی علت بگویم. سلطان اجازت بداد و حکیم چنین بفرمود:
اگر به باغ حکومت ملک بود گارسون
بر آورند وزیرانش دالران از خون
با "آبی چشم" هریمن گر او شود هم پیک
زنند جمله کسانش به رعیت شبخون
سلطان را این سخن پسندیده آمد و خود نیز به عیش اندر بشد... و رعیت؟!؟